هزینههای تمدنی نادوستی
این کتاب پژوهشی عمیق در فلسفه اخلاق است که با نگاهی انتقادی، نقش فراموششدهی “دوستی” را در نظریههای اخلاقی دورههای مختلف تاریخی بررسی میکند. نویسنده با تکیه بر مفهوم پارادایمهای فرهنگی، نشان میدهد که چگونه بینشهای اخلاقی هر عصر، متأثر از بنیانهای فرهنگی زمانهی خود شکل گرفتهاند و چگونه در این میان، ارزش بنیادینی چون دوستی از نظریهپردازیهای فلسفی کنار نهاده شده است.
برخلاف فیلسوفان کلاسیک که نظریه اخلاق را در وهله نخست توضیحی میدانستند، متفکران قرون وسطا، مدرن و معاصر، وظیفه اخلاق را هنجاری و تجویزی تعریف کردهاند؛ رویکردی که باعث نادیدهگرفتن نیازهای عمیق انسانی مانند دوستی شده است. نویسنده با تحلیل دقیق پارادایمهای اخلاقی در دورههای مختلف تاریخی، نشان میدهد که حذف دوستی از گفتمان اخلاقی، نه تنها فلسفی بلکه از منظر انسانی نیز ناپذیرفتنی است.
در پایان، کتاب با استدلالی دقیق از دوستی به عنوان یک نیاز و رابطهی وجودشناختی دفاع میکند؛ نیاز و رابطهای که در ذات انسان ریشه دارد و باید به عنوان یک ارزش اخلاقی بنیادی در نظریههای اخلاقی معاصر به رسمیت شناخته شود. این اثر، دعوتی است برای بازاندیشی در اخلاق، از منظری انسانیتر، عمیقتر و بیواسطهتر.
اثری از مایکل اچ میتیاس که با ترجمه محمدهادی طلعتی و به کوشش و پیشگفتار محمدجعفر امیر محلاتی عرضه شدهاست.
کتابشناسی
سرشناسه : میتیاس، مایکل اچ.، ۱۹۳۹- م.
Mitias, Michael H., 1939-
عنوان و نام پديدآور : هزینههای تمدنی نادوستی/ مایکل اچ. میتیاس ؛ ترجمه محمدهادی طلعتی ؛ به کوشش و پیشگفتار محمدجعفر امیرمحلاتی؛ ویراستار ویدا افتاده.
مشخصات نشر : تهران: نشر ایدههای ارزشمند، ۱۴۰۳.
مشخصات ظاهری : ۴۰۳ص.؛۱۳×۱۹ سم.
شابک : ۴۴۰۰۰۰۰ ریال978-622-91155-0-3:
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
يادداشت : عنوان اصلی: Friendship : a central moral value , c 2012.
يادداشت : چاپ دوم و سوم: ۱۴۰۳.
یادداشت : کتابنامه: ص. [۴۰۱] – ۴۰۳.
موضوع : دوستی
Friendship
شناسه افزوده : طلعتی، محمدهادی، ۱۳۴۵ – ، مترجم
شناسه افزوده : محلاتی، محمدجعفر، ۱۳۳۱ -، مقدمهنویس
رده بندی کنگره : BJ۱۵۳۳
رده بندی دیویی : ۱۷۷/۶۲
شماره کتابشناسی ملی : ۹۶۷۰۰۹۱
فهرست
تقدیمنامه
سپاسنامه
پیشگفتار: هزینه های تمدنی نادوستی، محمد جعفر امیر محلاتی
مقدمه: ایده و نقشهی کتاب حاضر
فصل اول: مفهوم پارادایم اخلاقی
فصل دوم: پارادایمهای اخلاقی در فرهنگهای هلنی و هلنیستی
فصل سوم: دوستی در نظریهی اخلاقی هلنی و هلنیستی
فصل چهارم: دوستی در نظریات اخلاقی قرون وسطا
فصل پنجم: دوستی در نظریّه اخلاقی مدرن
فصل ششم: دوستی در نظریّه اخلاقی معاصر
فصل هفتم: دوستی بهمثابه یک نیاز وجودشناختی
پینوشتها
فهرست منابع
پیشگفتار
پیشگفتار
به نام خدا
دوستانگی سرآغاز خردمندی است
امام علی، غُررالحِکَم و دُرر الكَلِم
آزادی نه در ورای رابطه بلکه بهموجب رابطه دست میدهد
آشتی یعنی دوستانگی، دوستانگی یعنی آزادی
بیونگ – چول هان، از کتاب The Expulsion of the Other
آنچه در جامعه سرمایهداری متأخر هر چه بیشتر به عنوان حق محوری بشر مطرح میشود
حقِ آزار ندیدن است، همان حقِ حفظِ فاصله ایمن و مطمئن با دیگران
اسلاوی ژیژک، از کتاب خشونت، پنج نگاه زیر چشمی
بهجای مبارزه باید به فکر معالجه بود
سید محمود ابطحی، از سخنرانیهای رمضان 1402
ارزشِ اخلاقیِ اساسی و محوری، شرط تحقّق بالاترین خیر است؛
دوستی، ارزشِ اخلاقیِ اساسی و محوری است
مایکل میتیاس، از متن کتاب پیش رو
شاید هم به واقع این اتفاق افتاده باشد که شخصی برای اینکه نامش در گزارش گینس در مورد اولینها بیاید، از تهران تا مشهد را با اتومبیل خودش با دندهی عقب طی کرده باشد. احیاناً اگر این شخص را ملاقات کنیم، به فکر و اقدام او میخندیم. عجیبتر اینکه اگر همین اتفاق در مقیاس بسیار کلان تاریخی رخ داده باشد – که داده است – نه موجب حیرتِ آگاهان شده و نه به تمسخر، زهرخندی بر لب کسی نشانده.
موضوعِ کتاب پیش رو به قلم مایکل میتیاس، تمدن و دوستیپژوه معاصر، در حقیقت گزارش مستندی است از یک واپسگرایی کلان تمدنی که ظرف دو هزار و پانصد سال در غرب رخ داده است. وقتی عینک میتیاس را بر چشم بزنیم، یعنی عینکی که با سنجهی دوستی بهمثابهی یک ارزش بنیانی، تمدنها را اسکن میکند و به ما گزارش میدهد، زحمتی نمیبرد که بزودی دریابیم که واپسگرایی تمدنیِ موردِ نقد میتیاس، در واقع در شرق عالم نیز عیناً مصداق داشته و هزینههای سنگینی به بار آورده است.
کافی است بهعنوان یک شاخص، در نظر آوریم که جهانگرد مسلمان مغربی ابن بطوطه که در قرن چهاردهم میلادی شرق و غرب عالم را درنوردیده، و نزدیک به 5 برابر مارکوپولو جهانگرد مشهور ایتالیایی ظرف سی سال سفر کرده است، و برای این سفر بین قارّهای خود نیازی به ویزا نداشت و در هیچ مرزی متوقف نشد؛ حیرت میکنیم که ظرف شش قرن و نیم، چرا انسانها اینقدر بین خود دیوارهای ملّیتیِ نیازمندِ ویزا کشیدهاند! البته برای سنجش میزان نادوستی در تمدن معاصر شاخصهای مهمتری نیز وجود دارد. یک قلم در نظر آوریم که تاریخ تمدن انسان هرگز به اندازهی امروز، هفتاد میلیون پناهنده و آواره نداشته است. یکی از علل این حجم آوارگی، وجود نزدیک به 32 جنگ داخلی یا بینالمللی در سال 2022 است که در کشورهای زیر رخ داده است:
میانمار، روسیه، اوکراین، افغانستان، بورکینافاسو، کلمبیا، کنگو، اتیوپی، عراق، مالی، مکزیکو، نیجریه، سومالی، سودان جنوبی، سودان، سوریه، یمن، الجزایر، بنین، کامرون، آفریقای مرکزی، چاد، غنا، ساحل عاج، موریتانیا، موزامبیک، تانزانیا، توگو، تونس و اوگاندا. در کشورِ خودِ ما ایران، که فعلاً درگیری مستقیمی با جنگ سخت ندارد، میزان حیرتانگیزی از مهاجرت وجود دارد که به واسطه انگیزههای مختلف رخ میدهد.
توجه برخی از فیلسوفان معاصر مانند بیونگ چول هان Byung-Chul Han یا اسلاوی ژیژِک (Slavoj Zizek)به جنبههای جدیدی از خشونت، مثلاً خشونت علیه خویش، که در فرهنگ رقابتپرور جاری، موجب انواع افسردگیها و سرخوردگیهای روانی میشود، ابعاد تازهای از نادوستانه بودن تمدن حاضر را نشان میدهد. هان معتقد است که تبلیغات رسانهای دائماً به ما خاطر نشان میسازند که از الگوها عقب ماندهایم. در نتیجه بهخاطر حسِّ درون-پوکی، یا خودزنی میکنیم و یا برای جبران عقب افتادگی به مصرف بیشتر رو میآوریم. سوی دیگر فرهنگ جاری و زبان حال تمدن رقابت محور کنونی، به قول ژیژِک این است: «کافی نیست من برنده شوم، بلکه دیگری باید بازنده شود.»
میتیاس با دقت نشان میدهد که در پنج دورهی تمدنی مغربزمین، دوستی بهعنوان یک پایهی مهم تمدنی و اخلاقی به تدریج ظرف دو هزار سال به مُحاق رفته است. پس از این آسیبشناسی تمدنی، نویسنده ضرورت بازگشت دوستی را به عنوان یکی از مهمترین پارادایمهای اخلاقی مورد توجه قرار میدهد.
کتاب حاضر، قِصّهی پر غُصّهی هزینههای تمدنی نادوستی است. توجه جدی و جبرانی تمدنها به این هزینهی کلان اما، میتواند چرخهی روابط انسانی را به ریل درست خود بازگرداند. برای توفیق در این کار، امّا ضروری است نخست با نگاه آسیبشناسانه مهمترین چالشهای جهانی را بر سر راه دوستانهتر کردن تمدن انسانی شناسایی کنیم و سپس مروری بر تلاشهای اندیشگی معاصر، برای جبران پس، رفت تمدنی انسان داشته باشیم.
دروغ، تنهایی، دیگرکشی و خودکشی
اگر وجود سی و دو جنگ در جهان را در سال 2022 میلادی یا 1401 شمسی، شوخی نگیریم، و در عین حال به علل تأسیس وزارتخانههای امور تنهایی در انگلستان و ژاپن بین سالهای 2018 تا 2021 بیاندیشیم، حیرت میکنیم که چرا تمدنهای انسانی پس از چندین هزار سال تجربه و خطا، هنوز دیگرکشی و یا خودکشی را به عنوان راه حل برای بیسامانیهای زیستی خویش انتخاب میکنند!
در ایالات متحدهی آمریکا، هنوز سخن جیمی کارتر رئیسجمهور اسبق این کشور به ترامپ پژواک دارد که به وی خاطرنشان ساخت که این کشور از زمان استقلال تاکنون، فقط دو دهه درگیر جنگ نبوده است. شاید این سخن مهمترین اندیشهی رئیسجمهوری در این کشور باشد که در بهار 1402، آخرین روزهای عمر خود را میگذراند و سخت نگران سرنوشت یک تمدن جنگ محور است.
کارتر هنوز زنده بوده که ویوکا مورتی، جرّاح کلّ ایالات متحدهی آمریکا در اردیبهشت 1402 هشدار داد که احساسِ تنهاییِ عمیق برای میلیونها آمریکایی، از جمله خود او، مخاطرات جدی سلامت در پی دارد. وی تنهایی و انزوا را یک اپیدمی خطرناک نامید که حدود نیمی از بزرگسالان آمریکایی را مورد حمله قرار داده است. سخنان مورتی را میتوان پیش زمینهی تأسیس سومین وزارت امور تنهایی پس از انگلستان و ژاپن دانست. برای یک تمدنپژوه، چندان عجیب نیست که سرنوشت تمدنهای جنگپایه به تنهاییهای فزاینده میانجامد؛ یا به دیگر بیان، دیگرکشی، عاقبتی جز خودکشی ندارد. در این صورت، در یکی از پیشرفتهترین کشورهای صنعتی که هنوز اقتصاد اوّل جهان است، حکومتها بر سرِ شاخه نشسته و بُن میبُرند.
جنگها البته توجیهات خود را دارند که توسط امپراتوریهای رسانهای تبلیغ میشوند. در ماه آوریل 2023 یکی از بزرگترین مؤسسات رسانهای آمریکا یعنی فاکس نیوز (Fox News) که در طرفداری از ترامپ مدعی شده بود که در انتخابات ریاستجمهوری آمریکا به نفع رقیب ترامپ، یعنی جو بایدن، تقلّب شده؛ برای جلوگیری از رسواییهای بیشتر، یکی از بزرگترین شکایتهای قضایی رسانهای را در تاریخ این کشور، قبل از ورود دعوا به دادگاه با پرداخت نزدیک به هشتصد میلیون دلار به مصالحه رسانید؛ و در ماه مِیِ همین سال، با شکایت دیگری همراه با درخواست پرداخت دو و نیم میلیارد دلار خسارت بهخاطر دروغپردازی مواجه است. فاکس نیوز از موتورهای اصلی رسانهای جنگ افروزی در آمریکا است که در تسخیر کنگرهی آمریکا توسط اوباش طرفدار ترامپ نقش مهمی ایفا کرده است.
درست همزمان با این تحوّلات، جفری هینتون (Geoffrey Hinton) پدرخواندهی هوش مصنوعی، در بهار 2023 از سازمان گوگل استعفا داد و نسبت به خطر قدرت مهارناپذیر هوش مصنوعی که ممکن است بر سرنوشت انسان حاکم شود، بهطور بسیار جدی هشدار داد. هینتون اظهار داشت، در حالی که هیچ انسانی در روی کرهی زمین همانند هوش مصنوعی سیطرهی علمی همهجانبه ندارد، فقدانِ حسِّ اخلاقی در هوش مصنوعی، فقدانِ تواضعِ علمی، یا فضیلتهایی همچون صبر و ترجیح اخلاقی در این پدیده، ممکن است به فاجعههایی در مقیاس جنگ هستهای در جهان بیانجامد. وی بهطور ویژه از دو ابرقدرتِ موجود اقتصادی ـ نظامی جهان یعنی چین و آمریکا خواست که همانند توافقات بر سر محدودیت سلاحهای هستهای، در مورد کنترل هوش مصنوعی نیز به توافقات مشترکی برای مهار آن اقدام نمایند.
جفری هینتون در واقع هشدار میدهد که قدرت افزاینده، در عین فقدان حسّ اخلاقی، فاجعهبار خواهد بود. قبل از هینتون، ایلان ماسک نیز که در سازوکارهای اقتصادی جهان، دستِ توانایی دارد، خواهان کنترل توسعهی هوش مصنوعی شده است. هینتون تأکید دارد که به دلیل منافع سرشار از کاربرد هوش مصنوعی در سازوکارهای زندگی، مهار جدی این پدیده در جهان غیر ممکن است و بنابراین توافقات قدرتهای جهانی برای تمهیدات پیشگیرانه از خسارات احتمالی هوش مصنوعی، اهمیت مُبرَم دارد.
درست در همین اثناء، ادامهی جنگ روسیه در اوکراین و شروع جنگ داخلی در سودان، کارخانههای تولید عظیم و میلیونی آوارگان جهانی هستند که بر جمعیت هفتاد میلیونی آوارگان میافزایند.
بر آنچه آمد، گرمایش جوّی زمین و بالا آمدن سطح اقیانوسها و بر هم خوردن توازنهای زیست محیطی را بیافزاییم، تا تصویر نگرانکنندهی تمدنی جهان حاضر را بهتر ببینیم. در این انگاره، هیچ دوستانگی وجود ندارد. البته تصویر تمدن معاصر جهان، یکسره سیاه نیست. انسان آماده میشود که پا به مریخ بگذارد. پیشرفتهایِ علمی و فنی و پزشکیِ نویدبخش بسیارند. رسانهها بر حسب عادت، شادیها و زیباییهای تمدنی را کمتر در خبر میآورند. با این همه، میانگین سیر منحنیِ خوشبختیِ بشر، فراز و فرودهای متوازنی ندارد.
در خاورمیانه نیز سیر نادوستی یا تمدنزدایی، نمونهها و مظاهر بارزی دارد. در قلب این منطقه، بساط آپارتاید برقرار است. حکومتهای پلیسی و نظامی، همچنان غالب هستند. سوءاستفادهی سیاست از مذهب و یا مذهب از سیاست، از طریق تقدیس خشونت، نمونه های آشکاری دارد. مجازات اعدام همچنان وجود دارد. زندانها رونق دارند و در حال توسعه هستند. ریشههای داعشیگری هنوز خشک نشده است. اتلاف منابع طبیعی و ثروتهای کلان نفتی با حدّت و شدّت ادامه دارد و بیشتر از توسعه، صَرفِ مسابقات تسلیحاتی میشود.
عوامل نادوستیهای تمدنی معاصر، فراتر از ساحتهای سیاسی و اقتصادی هستند. فِی باوند آلبرتی (Fay Bound Alberti) در کتاب «سرگذشت تنهایی» به علل فلسفی، روانشناختی و زیستی نادوستی تمدنی، یعنی به تنهاییهای فزاینده در جوامع بشری اشاره میکند و تاکید دارد که “قبل از سال 1800 میلادی واژگانی برای اشاره به تنهایی وجود نداشت.” بهنظر اودر دنیای جدید، “شخص در مقابل جهان” و “فرد در مقابل جامعه قرار گرفته است. بهنظر آلبرتی این وضعیت دلایل متعدد دارد، از جمله؛ بسط اندیشههایِ فلسفیِ امثال هایدگر فیلسوف آلمانی که «حقیقت و آزادی را نه فقط در انزوا بلکه در تنهایی یافتند؛ چرا که تنهایی را راهی میدانستند برای شناخت خود.»
آلبرتی در نقل قولی از جی جی زیمرمن و جی بی مرسیر، از نظریات روانشناختی معاصر نیز بهعنوان عوامل موجده تنهاییهای میلیونی پرده بر میدارد:
«تنها انزوا است که میتواند شخصیتی قوی را پایه ریزی کند. ثبات اندیشه، علاقه به کار و نفرت از سستی، که ویژگیهای قهرمانان و خردمنداناند، فقط در انزوا به دست میآیند.»
این فرمولِ تولیدِ قهرمانانِ تنها و افسرده، درست عکس اندیشه عرفا است که به دو معادله وجودشناختی باور داشتند: «خودشناسی فقط در ساحت دوستشناسی ممکن است»؛ و «خدا شناسی از خود شناسی برمیخیزد. بروز ایدئولوژهایِ فردگرایانهی مبتنی بر مؤلّفههای فلسفی و روانشناختی، پنبهی اندیشهها و جهانبینیهای دوستیمحور را زدند؛ و در جستجوی اقتدار فردی به جامعه ناجمع رسیدند، بهصورتی که روزنامه اکونومیست در توئیتری در سال 2018 میلادی نوشت: «تنهایی، جذامِ قرن بیست و یکم است.»
آسیبشناسی این نادوستیهای تمدنی، گرچه اکنون برخی از اندیشمندان را به فکر دامن زدن به مطالعات بین رشته ای دوستی پژوهی انداخته، اما سرعت گسترش بین فرهنگی و بین المللی این اندیشه، تکافوی وضع موجود و نیازهای آن را نمیکند. هنوز دانشگاههای خاورمیانه با موضوعی به نام “دوستیپژوهی” آشنایی ندارند. کلاسهای علوم سیاسی، “عفو در سیاست” و یا “کرامت در سیاست” را به رسمیت نمیشناسند. هنوز آموزگارانِ صلح، اگر معدودی پیدا شوند، برای نمونههای موفق مبارزهی بدون خشونت و یا بخشایش در سیاست، مثالهایی فراتر از گاندی و ماندلا ندارند. مسلمانان همچنان برای ذکر نمونههای رحمت در سیاست، ناچارند به تاریخ صدر اسلام و به ذکر رفتارهای پیامبر اکرم بسنده کنند. منشهای پیامبران بزرگ الهی مانند موسی و عیسی و محمد (ص)، هنوز بهطور کامل برای اهالی خاورمیانه یا شاید کل جهان بهشدّت تازگی دارد، زیرا نمونههای رفتاری آنها مشاهده نمیشود.
ذکر گزارشی از وضعیت بشر که چندان دلانگیز نیست، نه برای سیاهنمایی بلکه برای آسیبشناسی روابط انسانی صورت میگیرد. آنچه مسلّم است، انسان هرگز این قدر دانشمند نبوده است. او هرگز به اندازهی امروز از وضعیت کل جامعهی انسانی، باخبر نبوده است. او هرگز به اندازهی امروز، تمام منابع طبیعی را در خدمت آسایش خویش نگرفته است. او هرگز به اندازهی امروز ثروتمند نبوده است. او هرگز به اندازهی امروز، امید سلامت و امید به طول عمر نداشته است. در این صورت باید پرسید که چرا چنین انسانی همچنان به نزاع با همنوع، عمر میگذراند؟
همانطور که میتیاس بهفراست دریافته، چیزی در این تمدن کم است که به نوعِ نگاه انسان به زندگی و معنا و غایت زندگی بازمیگردد.
بیآنکه بخواهیم به ورطهی خیالِ خام پروری درافتیم، هفت قرن پیش از میتیاس خواجه حافظ شیرازی در یک بیت نسبت به غفلت از روابط انسانی بهعنوان مهمترین پارادایم زندگی هشدار داده است:
ای دل به کوی عشق گزاری نمیکنی
اسباب جمع داری و کاری نمیکنی؟!
حقیقت این است که هرگز انسان به حّد امروز، اسباب و انگیزههای مودّت جمع نداشته است.
اگر انسانِ جامعهیِ بدوی، در پی دغدغهی نان، استعدادهای دوستی را معطَّل و مهمل گذاشته است، چرا هنوز در همهی تمدنها، انسانِ جهانِ پسامدرن که میداند زمین به اندازهی سکنه و بیش از آن نان دارد، دیگران را نه به عنوان پتانسیلهای دوستی، بلکه بهعنوان رقیب میبیند و خصومت را طبیعی میداند؟!
این سؤال که به دشواری پاسخی قانعکننده دریافت میکند، حیرتانگیز است. حیرت بیشتر اما، وقتی است که ما در گزارش تمدنی میتیاس میخوانیم که تمدن هلنی و شبه هلنی، دو هزار سال پیش، دوستمدارتر از سایر ادوار تمدنی در غرب بوده است.
اگر انسانِ یونانی را به صورت پدری پیر تصور کنیم، او را در مواجهه با تمدن پَسامدرن در حیثیت ناصحِ گلهمندی میبینیم که خطاب به نتیجهی خود میگوید: «جانِ پدر، ترقّیِ معکوس کردهای!»
تلاشهای جبرانی
نقد موشکافانهی میتیاس از کمرنگ شدن دوستی بهمثابهی یک پارادایم اخلاقی در غرب، خوشبختانه همزمان با تلاشهای پراکنده یِ نظری، اما پرمایهای، همراه است که شاید در آیندهای نهچندان دور، زمینههای اجرایی نیز برای بسط دوستیهای ساختاری، نهادی، حقوقی، سیاسی، اقتصادی، بینالمللی و غیره پیدا کند.
پیش از این، در آغاز عصر پسامدرن، یعنی درست بعد از پایان جنگ جهانی دوّم فلاسفهی اجتماعی مانند گرترود آنسکوم، سی. اس. لوئیس، هانا آرنت، الیزابت تلفر و برخی دیگر، به این نکته پرداختند که اگر آزادی و دموکراسی نتوانسته مانع جنگهای جهانی شود، پیداست در نگرهی تمدنی مغربزمین چیزی کم است و نوعی خلاءِ بینشی و فضیلتی وجود دارد. این فیلسوفان پس از توجه به خلاءِ مزبور، بعد از صدها سال که اخلاق فضیلتمحور ارسطویی در غرب از سکّه افتاده بود، آن را احیا کردند و بهدنبال این چرخشِ اندیشهی اخلاقی، متوجه دوستیپژوهی شدند و اینکه مهمترین کتاب اخلاقِ فضیلتمحور یعنی اخلاق نیکوماخوسی ارسطو، تنها در یک فصل به عدالت و در دو فصل به دوستی پرداخته است.
خوشبختانه در دو دههی آغازین قرن بیست و یکم، اندیشههای دوستیپژوهانه پی گرفته شد و ابعاد مهم بینرشتهای یافت. از جمله ایثان لیب و سیو هان تان، حقوقدانان معاصر، تلاش مجّدانهای به عمل آوردند که دوستی را هم بهمثابهی یک پارادایم و رویکرد مهم حقوقی، موضوع علم حقوق قرار دهند و هم آن را در بنیانِ فلسفهی حقوق وارد کنند. تلاشهای مزبور میتوانند انقلاب دوستانهای در رویکردهای حقوقی و سازوکار نهادهای حقوقی صورت بندند.
تاد می در کتاب دوستی در عصر اقتصاد، به بررسی کاربرد دوستی برای مهار اقتصاد مصرفی نئولیبرال میپردازد و نشان میدهد که چگونه دوستی از طریق معنیبخشی به زندگی میتواند افسردگیهای گسترده را که منجر به مصرف بیرویهی کالاها برای تشفّی تنهاییها میشود، علاج کند. پیوند دوستیپژوهی با علم اقتصاد میتواند در حل یکی از بزرگترین معضلات معاصر جهان، یعنی معضل گرمایش کمک کند.
سیبل شوارزنباخ در کتابهای متعدد سعی دارد که دوستی را وارد خدمات عامالمنفعهی دولت نماید. اگر ارسطو دوستی را فراعدالت میدید، شوارزنباخ سعی بلیغی دارد که عدالت را دوستانهتر کند. او پیشنهاد میدهد که شهروندان یک کشور میتوانند به طور داوطلبانه از طریق نظام مالیاتی نسبت به طبقات فرودست دوستی کنند و مثلاً هزینهی آموزش و پرورشِ مجّانیِ این طبقات را فراهم آورند. نظریهی شوارزنباخ میتواند به طور ساختاری در کارکردهای دوستی اثر بگذارد.
هانا آرنت، ژیل دولوز، گراهام اسمیت و برخی دیگر از فلاسفهی سیاسی معاصر از ورود دوستی به عنوان یک پارادایم جدی در سیاست ملی و بین المللی حمایت میکنند. آرنت به روشنی توضیح میدهد که چرا بدون دوستی، یک دموکراسی و اقتدار واقعی غیر ممکن میگردد. دولوز صلح جهانی را موکول به پذیرش دوستی به عنوان فلسفهی بنیادین زندگی مینماید. گراهام اسمیت سعی میکند کاربردهای دوستی را در سیاستهای بینالملل راهگشایی کند.
دوستی همچنین در حوزهی روانشناسی و جامعهشناسی، مورد توجه قرار گرفته است. در یکی از تازهترین کتابهای دوستیپژوهی، نویسندگان یک کتاب راهگشا، مهزاد حجت و آن مویر، (Mahzad Hojjat, Anne Moyer) روانشناسی دوستی و آثار دوستی در روانشناسی فردی و اجتماعی را مورد واکاوی قرار دادهاند.
در پزشکی و مطالعات سلامت، پژوهشهای متعددی، ظرف دههی گذشته، صورت گرفته که طی آن، دوستی و روابط اجتماعی را بهعنوان یکی از مهمترین عوامل سلامت جسمانی و روانی معرفی کردهاند. رابرت والدینگر در انتشار یکی از طولانیترین مطالعات سلامت دانشگاه هاروارد، دوستیپژوهی را بهطور جدی در پزشکی سلامت وارد میداند.
دوستیپژوهی در الهیات نیز به سرعت وارد شده و هم اکنون کتابهای مرجع متعددی در مورد دوستی بهمثابهی پارادایم مهم اخلاقی وجود دارد.
در حوزهی مطالعات هنری، الکساندر نهاماس در کتاب دربارهی دوستی به بررسی دوستی در هنر و هنردوستی میپردازد و دوستیها را همچون آثار هنری بیبدیل و غیرتکراری و بدیع و کاشف معنای زندگی میداند.
دوستیپژوهی در حوزهی فلسفه نیز ورود بسیار جدی پیدا کرده است. از جمله مارک ورنون و اولیور لیمن (Mark Vernon, Oliver Leaman) در کتابهای معنای دوستی و نیز دوستی در شرق و غرب از منظر فلسفی به این موضوع پرداختهاند.
کلید نارنجی کمال
در مباحث جدی و کاربردی فلسفی، مسائل رویارویی انسانی با رنجهای زندگی، امتناعِ کمال به خاطر تقابل ارزشها، اهداف نهایی اخلاق و بالاخره معنای زندگی اهمیت ویژهای یافتهاند. به نظر یوهان ولتسِن در کتاب فلسفهی درد، وجود انسان در کشاکشِ پنج زمینهیِ بنیادین قرار دارد که هیچکدام را انتخاب نکرده است: وابستگی، آسیبپذیری، میرایی، روابط شکننده و تنهایی وجودی. خلاصه اینکه محدودیت به جبرهای طبیعی و قیدهای اخلاقی، که به قول آلفرد فیلسوف معاصر آمریکایی ضدّیت با آنها از موجبات عمل شرورانه هستند؛ آدمی را به طور مداوم در چالشهای رنجآمیز قرار میدهند.
اگر اندیشهوران معاصری همچون فوئر باخ، مارکس و فروید، کمالخواهی انسان را از عمدهترین موجبات رنج آدمی میدانند، آیزایا برلین که یکی از اثرگذارترین فلاسفهی دوران پسامدرن به حساب میآید، اصولاً امکان نیل به کمال در همهی فضیلتها را بهخاطر تضادّ ریشهای و وجودی فضیلتها ممتنع میداند و بر آن است که انسانها با توسعهی اختیار حداکثری میتوانند تنها یک یا چند گزینهی بنیادین اخلاقی را پی بگیرند. علاوه بر این اندیشهها، فلسفهی معنای زندگی منجر به آثار متعددی در دوران معاصر شده، و گفتگوهای مختلفی پیرامون این موضوع شکل گرفته است. از جمله چارلز تایلور معتقد است که معنای زندگی در تازهکاریها است؛ حتی اگر این تازهکاری ایجاد یک حباب باشد. از قضا نظر اقبال لاهوری نیز همین است:
فروغ آدم خاکی ز تازهکاریها است
مه و ستاره کنند آنچه پیش از این کردند
از جمله مباحث دیگر، فرمول بندی پارادایمهای اخلاقی کلان و کلیدی در فلسفهی معاصر است. هانا آرنت در سالهای پس از جنگ دوم جهانی میگفت برای اینکه بشر بعد از این همه خونریزی، بتواند ادامهی حیات دهد، بخشایش و عهد و پیمان دربارهی عدم تکرار خشونت، فضیلتهای جهانی کلیدی هستند. اندیشمند معاصر ایرانی، مصطفی ملکیان معتقد است مهمترین اهدافِ اخلاق، تقلیلِ مَرارت و تقریر حقیقت است.
همهی مباحث چهارگانهی فوق از عمدهترین نگرههای تمدنی معاصر به حساب میآیند. به نظر نگارنده، دوستی بهمثابهی مهمترین پارادایم اخلاقی و تمدنی که منظور میتیاس است، میتواند برای هر چهار سؤال عمدهی فلسفی، پاسخهای روشنی ارائه کند.
از جمله کارکردهای عمدهی دوستی، تقلیل رنج از طریق همدلی و همیاری است. یک قلم، دوستی در تخفیف عنصر پنجم رنج که ولتسِن اشاره میکند، یعنی تنهایی وجودی میتواند تأثیر عمده داشته باشد. دوستیها اگر بر اساس گزارههای استوار اخلاقی بنا شوند، از شدّتِ شکنندگی روابط انسانی و آسیبپذیری و حتی احساس همسرنوشتی در مرگ، میتوانند در تقلیلِ مَرارتِ آدمیان مؤثر باشند. برای همین اگر بگوییم دوستی، کلید نارنجی کمال است، گزاف نگفتهایم.
در پاسخ به اندیشههای امتناعِ کمالِ مارکس و فروید و آیزایا برلین، دوستی بهمثابهی امتداد وجودی آدمی، میتواند به کمال جمعی دست پیدا کند. اگر من طرفدار آزادی باشم و دوستم طرفدار برابری، مشکلِ امتناعِ کمال حل میشود، زیرا ما همراه هم و بهعنوان امتداد وجودی یکدیگرهردو رویکرد را بهطور نسبی و در تعادل با یکدیگر اجرا میکنیم.
در مورد معنایِ زندگی، دوستی و دوستان یا به عبارت دیگر فلسفهی معیّت و مودّت میتواند معنای سترگی برای زندگی ارائه نماید. این نکته را تاد می در کتاب دوستی در عصر اقتصاد، بهخوبی پرورانده است.
دوستی همچنین بهعنوان قویترین پایهی سوم دوگانههای آرنت و ملکیان رخ مینماید. نه بخشایشگری و عهدِ عدم خشونت آرنت، و نه تقلیلِ مَرارت و تقریر حقیقت ملکیان، حتی اگر این دو پایه به ختم خصومت و جنگ کمک کنند، نمیتوانند انسان را از چنبرهی تنهاییهای گسترده و افسردگیهای میلیونیِ جانکاه نجات دهند. برای هر دو اندیشه، پایهی سوّم، یعنی ترغیب مودّت و تشویق صحبت، ضروری است تا یک تمدن شادیبخش بتواند روی پای خود بایستد. حتی میتوان گفت، نه تقلیل مَرارت و نه تقریر یا تحریر حقیقت و نه بخشایشگری و نه عهد عدم خشونت، بدون صحبت و مودّت و دوستی امکانپذیر نیستند.
این مقدمهی کوتاه، گنجایش اشاره به همهی منابع دوستیپژوهی معاصر را ندارد و آنچه آمد بهمثابهی مشت نمونهی خروار است. در واقع در حال حاضر در بیش از یکصد دانشگاه در آمریکای شمالی کلاسهای بینرشتهای دوستیپژوهی تدریس میشود؛ هرچند هنوز به صورت رشتهای مجزّا، عرض اندام نکرده است.
مطالعهی کتاب میتیاس به زبان فارسی بلافاصله خوانندگان را به این پرسش وامیدارد که دوستیپژوهی در ایران و خاورمیانه چه وضعیتی داشته و دارد. شرح این قصّه و تاریخچه ی پر فراز و فرودش، به طور مفصل در دوستیپژوهیهای منتشره از سوی مرکز پژوهشی مجد آمده است. متأسفانه از هزار سال پیش تا کنون یعنی از زمانی که ابوحیان توحیدی، ادیب و فیلسوف دوران آل بویه نخستین کتاب مستقل را در مورد دوستی ، تحت عنوان الصداقه و الصدیق (دوستی و دوست) منتشر ساخت، اثر مستقل دیگری دربارهی دوستی به زبانهای عربی و فارسی اندک یا نایاب است. البته از راغب اصفهانی و ابوعلی مسکویه، اندیشههای مهم و قابل توجهی در ذیل آثار اخلاقی ایشان وجود دارد، اما دوستی کمتر به عنوان یک پارادایم مهم اخلاقی، موضوع اندیشگی و نهادسازی بوده است.
نگارنده در کتاب اخیراً انتشار یافته ، با عنوان هزینههای نجومی نادوستی تلاش کرده که نشان دهد فقدان دوستی به عنوان انگارهی اصلی در روابط اجتماعی چه هزینههای کلانی را بر گُردهی تمدنها تحمیل کرده است.
بشر امروز در جستجوی صلح پایدار، در حال حاضر بیشتر از آنکه به دوستی فکر کند، حداکثر به اندیشههای مهار جنگها و رفع خصومت پرداخته است؛ و حال آنکه دوستی عالیترین ساحت صلح به شمار میآید. مباحث اخلاقی نیز بیشتر در جستجوی گزارههای مشوّق در رفع مرارت و کشف حقیقت هستند و به کیفیت عالی روابط انسانی یعنی به دوستی کمتر پرداختهاند؛ و حال آنکه دوستی در احراز شادی، خوشبختی و رستگاری هر دو جهان نقش کلیدی و شالودگی دارد. دوستی و محبّت، هم کاشفِ حقیقت، هم معادله و کلیدِ تقلیل مرارت و مهمتر از همهی اینها کلید سعادت است.
کتابِ حاضر، در واقع یک الگو و موضوع مهم پژوهشی را فرا راه خوانندگان قرار میدهد و اگر بخت یار باشد در سالهای آینده، شاهد مطالعات تمدنپژوهانهی بیشتری در فرهنگهای مختلف با عینک دوستی خواهیم بود. ایدون باد!
محمدجعفر امیر محلاتی
23 اردیبهشت 1402
مقدمه: ایده و نقشهی کتاب حاضر
نیازی ضروری و فوری برای تحلیلی انتقادی، نظاممند و جامع از مفهوم دوستی بهعنوان یک ارزش اخلاقی بنیادی در زندگی انسان وجود دارد. اگر در تحقیق برای فهم جایگاه دوستی در نظریّهی اخلاقی، نگاهی اندیشمندانه به تاریخ فلسفه از قرن چهارم تا قرن بیستم میلادی بیاندازیم، با یک فقدان آشکار و در واقع کنارگذاشتن نظریهپردازی جدّی درباره مفهوم دوستی مواجه میشویم. به نظر میرسد که چنین نظریهپردازی، حدوداً از اواخر دوره ی رواقی دچار ایستایی شده است.(۱) این فقدان و کنارگذاشتن نظریهپردازی درباره دوستی واقعا انسان را به فکر فرو میبرد، زیرا همانگونه که من در این کتاب استدلال خواهم کرد، بررسی اساسی پویایی طبیعتِ انسانی و زندگی انسانی بهگونهای که در گذشته و حال زندگی نموده، بیدرنگ نشان خواهد داد که هیچ نظریهی اخلاقی نمیتواند کافی و شایسته باشد، درصورتیکه دوستی را یک ارزش اخلاقی اساسی تلقی نکند؛ یا این که اذعان نکند که دوستی یک جزء اساسی در زندگی خوبِ انسانی است. بسیار دشوار است ـ اگر نگوییم که غیرممکن است ـ که دریابیم چگونه انسان میتواند به این نوع زندگی، یعنی زندگی بدون دوستی دست یابد؛ یا بدون پرورش دادن دوستی و برخورداری از ثمرات دوستی اصیل، درپیِ اهداف ارزشمند انسانیّت باشد. در طرح این سخن، من چنین میپندارم که کارکرد هر نظریه، خواه نظریه علمی یا فلسفی یا الاهیاتی، میبایست توضیح یک بُعد مهم یا عنصری از واقعیت (واقعیت انسانی، طبیعی یا الوهی) باشد. برای انجام این کار بهگونهای شایسته، باید شناخت خود را از این بُعد یا عنصر بسط دهیم. این کار با شناسایی و تحلیل اجزای سازنده واقعیّت، و با نشان دادن این که چگونه این اجزای سازنده با یکدیگر در ارتباط هستند، میسّر میشود؛ یعنی آن اجزای سازنده چه هستند و چگونه این اجزاء در یک مجموعه کلی عمل مینمایند. افزون بر این، یک نظریّه میبایست این نوع شناخت را توجیه کند، و بهروشنی ـ تا جایی که امکان دارد ـ مفاهیم اساسی را توضیح دهد؛ مفاهیمی که بهواسطهی آنها بتوانیم فهم خودمان را از ویژگیهای گوناگون این بُعد یا عنصر بیان کنیم. اما چگونه یک نظریه میتواند در توضیح بُعدی از واقعیت، یا مسالهای که در جریان زندگی نظری یا عملی با آن مواجه میشویم، موفّق باشد؛ درصورتیکه آن نظریه یک بخش مهم از این بُعد یا عنصر را نادیده بگیرد؟ برای مثال، تلاش ما برای توضیح پدیدهی باران، نارسا و ناقص خواهد بود، درصورتیکه عامل جاذبه زمین، درجه گرمی هوا، یا فشار بارومتریک (فشارسنج) را مورد توجّه قرار ندهیم؛ یا تلاش برای توضیح پدیدهی جنگ، نارسا و ناقص خواهد بود، درصورتیکه عامل ایمنی جمعی، حرص بر سلطه و غلبه، یا آمادگی نیروی نظامی را نادیده بگیریم. به همین ترتیب، نظریّهی ما درباره رفتار اخلاقی، نارسا و ناقص خواهد بود، در صورتی که به تجربهی دوستی و نقشی که دوستی در زندگی انسانی ایفا میکند، توجّه جدّی نکنیم. بله، دوستی یک شیوه و منش یا یک نوع تجربهی انسانی، یعنی یک نوع رفتار است. من تلاش خواهم کرد تا به تفصیل نشان دهم که دوستی یک رابطه سطحی نیست بلکه یک رابطهی عمیقاً مهم است. دوستی، در عمق وجود ما به عنوان یک نیاز اساسی ریشه دارد. دوستی، والاترین شکل زندگی اجتماعی را فراهم میآورد! دوستی، نقشی حیاتی و سازنده دارد در این که دوستان چگونه میاندیشند، چه احساسی دارند، و چگونه عمل مینمایند؛ و این که دوستان چگونه طرحهای زندگیشان را پیریزی میکنند و چگونه زیست مینمایند. دوستی، میتواند منبع خوشی و شادی، لذّت، انگیزهی برای عمل خلّاق، کمک مادّی و روانشناختی، و یک پناهگاه در زمان دشواری و سختی باشد. بهطور خلاصه، دوستی منبع مهم رشد و پیشرفت اخلاقی است. بهطورکلی، زندگی اخلاقی یک بخش اساسی از زندگی انسانی است. فقدان و غیبت دوستی، بهعنوان یک ارزش اخلاقی بنیادی، در نظریات اخلاقی مهم ـ که بر تاریخ فلسفه از قرن چهارم تاکنون سیطره داشته ـ باعث نادیده گرفتن این واقعیت بنیادی و اساسی است. یقیناً فقدان و غیبت دوستی یا نادیده گرفتن آن، مستلزم آن است که تجربهی دوستی ربطی به زندگی خوب اخلاقی نداشته باشد یا نقشی در آن ایفا نکند. فراموش نکنیم که هر ارزش اخلاقی ضرورتاً مستلزم یک نوع تجربه اخلاقی است؛ مانند تجربهی عدالت، محبّت و عشق، صداقت، شجاعت، اعتدال و میانهروی، راستگویی، وفای به عهد، فروتنی. ارزش اخلاقیِ یک عملِ خاص، اصل ساماندهنده آن عمل است؛ یعنی ارزش اخلاقی، نمایِ کلی آن عمل است. ارزش اخلاقی، جوهره و معنابخش آن عمل است. تحقّق ارزش اخلاقی در یک عمل، به آن عمل هویّت اخلاقی میبخشد. برای مثال، تحقّق ارزش شجاعت در یک عمل، آن چیزی است که یک عمل را شجاعانه میگرداند! هر ارزش اخلاقی معمولاً بهعنوان یک قاعده، تنظیم میگردد؛ مثلاً عدالت بِوَرز! رفقای خود را دوست بدار! صادق باش! حرف راست بزن! قاعده، عبارت از یک تقاضا برای عمل، مطابق با مطالبات آن عمل است. یک ارزش، در درجه اول یک ارزش است، زیرا یک نوع عملِ مهم یا ارزشمند را مشخّص میسازد. این اهمیت یا ارزشمندی که به قاعدهی اخلاقی، ویژگی تجویزی و دستوری میدهد، همچنین منشأ خشنودی و رضایتی است که ما از تعقیب ارزشهای انسانی در زندگی بهدست میآوریم. اما دوستی صرفاً یک نوع تجربه نیست، بلکه یک نوع تجربه اخلاقی نیز هست؛ همانطورکه مستلزم یک ارزش اخلاقی است. بر این اساس، دوستی اولاً مستلزم یک نوع تجربه و ثانیاً تجربهای است که ارزش اخلاقی دارد. همانگونه که در بخشهای بعدی استدلال خواهم کرد، دوستی یک جزء سازندهی اساسی و از این رو، یک شرط زندگی اخلاقی است. به همین ترتیب، هیچ نظریه اخلاقی، هنگام نظریهپردازی درباره زندگی، نمیتواند دوستی را به حاشیه براند و یا نادیده بگیرد.
این سخن که نظریهپردازی دربارهی دوستی بهعنوان یک ارزش اخلاقی بنیادی، از نظامهای عمده فلسفی به مدت ۱۶۰۰ سال غایب بوده است، اصلاً دلالت بر فقدان و نبود نوشتهجات درباره دوستی ندارد؛ برعکس، فیلسوفان، الاهیدانان و مقالهنویسان، تعداد زیادی بحث، مقاله و حتی کتابهایی درباره دوستی از خود بهجا گذاشتهاند. بسیاری از این نوشتهها، جالبتوجّه، هوشمندانه، آگاهانه و آموزنده هستند، اما آنها دوستی را یک ارزش اخلافی بنیادی تلقّی ننموده و دوستی را شرطِ یک زندگی خوب ندانستهاند. الاهیدانان، چه در دوره قرون وسطی، مدرن یا معاصر، دوستی را یک ایده یا ارزشِ کمکی در نظر گرفتهاند. برای مثال، هدف عمده الاهیدانان، تحلیل دوستی بهصورت بخشی از تحلیل عشق مسیحی یعنی آگاپه agape بوده است (۲). غالب اوقات، تحلیل آنها از دوستی به صورت مقایسه میان فیلیا philia (دوستی) و آگاپه agape (عشق مسیحی) بوده است. نکتهی این مقایسه این بود که تا جایی که امکان داشت، نور تازهای بر ماهیت و اهمیت agape (عشق مسیحی) برای یک زندگی خوب یا زندگی دینی بیفکند نه آن که نوری بر ایده و اهمیت دوستی به عنوان یک ارزش اخلاقی بیاندازد. برای مثال، این روشی است که ما در آثار سنت اگوستین، سنت توماس آکوئیناس، کییر کگور، و میلاندر مشاهده میکنیم که یادآور شمار اندکی از الاهیدانان هستند. در واقع، نگاه موشکافانه به مباحث الاهیاتی دربارهی دوستی، از زمان اگوستین تا میلاندر، بهروشنی نشان میدهد که هیچکدام از این مباحث نسبت به مباحث فیلسوفان دورهی کلاسیک، سهم قابل توجهی در فهم ما از دوستی بهعنوان یک ارزش اخلاقی نداشتهاند. آن چه قابلتوجه و شگفتانگیز است، این که شمار زیادی از الاهیدانان، مفهوم دوستی را از مباحث خود راجع به زندگی اخلاقی کنارگذاشتهاند. همانگونه که توضیح خواهم داد این کنارگذاشتن، قابل فهم است.
اما فیلسوفان دوره مدرن نیز کار بهتری انجام ندادهاند. آنها نیز دوستی را از تحلیلهای خود درباره زندگی اخلاقی کنارگذاشتهاند. نظریههای غالب در این دوره از هابز گرفته تا جان استوارت میل، دوستی را یک ارزش اخلاقی بنیادی تلقی ننمودهاند و همانگونه که استدلال خواهم کرد، آنها دوستی را یک جزء سازندهی زندگی اخلاقی ندانستهاند (۳). فیلسوفانی نظیر هیوم و اسمیت تا حدی بهتفصیل، بُعد روانشناختی سرشت انسانی را تحلیل نمودهاند و توجّه کافی به فضایل اخلاقی نمودهاند، ولی برای دوستی نقش شایستهای که باید در زندگی اخلاقی ایفا کند، قائل نشدند. برای مثال، همانند الاهیدانان، فیلسوفان و مقالهنویسان این دوره، بیکن، مونتنی، اسپینوزا، امرسون، کانت و نیچه درباره دوستی بحث کردهاند، اما هدف آنها تحلیل دوستی بهعنوان یک ارزش اخلاقی بنیادی نبوده، بلکه بیشتر بر اهمیت دوستی بهخاطر زندگی عملی تاکید کردهاند. علاقهی آنان به ارزش دوستی، جنبهی عملی داشت، نه نظری. بجز اسپینوزا و نیچه، ایدههای فیلسوفان دورهی مدرن دربارهی دوستی حول محور دیدگاههای فیلسوفان یونان و روم باستان دور میزد. واقعیت اینکه، فیلسوفان این دوره نه تنها دوستی را از مباحث خود کنارگذاشتند، بلکه عشق و محبّت را در تحلیلهای خود درباره زندگی اخلاقی نادیده گرفتند. البته برخی فیلسوفان مهم مانند هگل، شوپنهاور و نیچه بررسیهای فلسفی درباره مفهوم عشق و محبّت انجام دادند، اما آنها این کار را با ارجاع به بحث دربارهی خانواده انجام دادند؛ یعنی سازگاری خانوادگی، و اراده برای زندگی و عشق احساسی. اما چگونه ممکن است تحلیل ما دربارهی دوستی کافی و جامع باشد، درصورتیکه فهم معقول و منطقی دربارهی عشق و محبّت بهعنوان یک رابطهی انسانی بنیادی نداشته باشیم؟
توجّه به دوستی بهعنوان یک ارزش اخلاقی که ارزش تحلیل جدّی اخلاقی را داشته باشد، تا چند سال آخر دورهی معاصر هیچ و صفر بود (۴). تنها کافی است یک نگاه گذرا و شتابان به نوشتههای گستردهی اخلاقی این دوران، اعم از کتابها و مقالات و شروح، داشته باشیم تا به فقدان و غیبت بحث دوستی بهعنوان یک ارزش اخلاقی بنیادی در نوشتههای این دوران پیببریم. در این نوشتهها، تأکید بر یک تحلیل مفصّل، عالمانه و معقول از مفاهیم عمدهی اخلاقی نظیر خیر و خوبی، حقوق، آزادی، مسئولیت، مجازات، عدالت، قضاوت اخلاقی، وظیفه، قواعد اخلاقی، خودپرستی، نوعدوستی و تکلیف بوده است. مبالغه نیست اگر بگویم که پرسشهای اصلی که مایهی دلمشغولی و دغدغهی خاطرِ فیلسوفان اخلاقی این دوره شده بود، عبارت از این بود که: منظور از خیر و خوبی چیست؟ چه چیزی یک عمل ( قانون، نهاد، یا شخص) را اخلاقی میگرداند؟ چگونه اصول اخلاقی و قضاوتهای اخلاقی را توجیه کنیم؟ شرایط فعل اخلاقی چیست؟ چگونه تعریفی روشن و درصورت امکان، دقیق از مفاهیم مورد نیاز برای ساماندهی نظریههای اخلاقی تدارک ببینیم؟ آنچه واقعاً مایهی شگفتی است، این واقعیت است که ما به فقدان و غیبت مباحث دوستی در نظریههای اخلاقی پیمیبریم؛ نظریههای اخلاقیای که فضای اخلاق فضیلت را شکل میدهند (۵). با این همه، دوستی از نظر فیلسوفان برجستهی یونانی و رومی نظیر افلاطون، ارسطو، اپیکور، سنکا، سیسرو و دیگران، یک ارزش اساسی به شمار میآمده است، اگر نگوییم که یکی از مهمترین ارزشهای اخلاقی بوده است.
اکنون فکر میکنم کنارگذاشتن ارزشی که نقشی اساسی در نظریهپردازیهای اخلاقی ایفا میکند، نباید از سوی فیلسوفان نادیده یا سرسری گرفته شود. درواقع، میبایست احساس توجّه و دلمشغولی هرچند بهصورت مبهم، برانگیخته شود و تمایلی جدّی برای فهم علل غیبت مباحث دوستی پدید آید؛ یعنی باید دید چرا دوستی یک ارزش اخلاقی بنیادی به شمار نیامده، آن هم درست بعد از عقبنشینی فلسفه هلنیستی و استیلای تدریجی الاهیات مسیحی در قرون وسطا؟ نمیتوانیم بگوییم که غیبت بحث دوستی، به دلیل خلق و خوی خاص، شخصی یا الاهیاتیِ این یا آن الاهیدان یا فیلسوف بوده است؛ زیرا غیاب این مباحث، پدیدهای عمومی بوده است. در واقع، این جور نیست که مباحث دوستی ابتدا توسط فیلسوفان و الاهیدانان این دوره مورد بحث قرار گرفته و سپس طرد شده باشد؛ بلکه بحث دوستی بهسادگی در فضای فلسفی ناپدید شده است. گویی که مباحث دوستی، بیسروصدا از کلِّ فضای فرهنگی چهارده قرن گذشته کنارگذاشته شده است. اما کنارگذاشته شدن این مباحث چگونه رخ داده است؟
من فکر میکنم که غیبت بحث دوستی بهعنوان یک ارزش اخلاقی بنیادی از نظریّهپردازیهای اخلاقی در طول 1400 سال گذشته، به علت آن چیزی است که من در این کتاب قصد دارم آن را «تغییر پارادایم اخلاقی» بنامم. من از این اصطلاح، بهعنوان یک اصل توضیحی و تبیینی استفاده خواهم کرد. نخست این اصطلاح را تا حدّی مفصل، شرح و بسط خواهم داد و سپس نشان خواهم داد که اولاً، کنارگذاشتن بحث دوستی از نظریهپردازیهای اخلاقی به علت تغییر روش فهم فیلسوفان و الاهیدانان از سرشت و ماهیت رفتار اخلاقی بهطورکلی بوده است؛ و ثانیاً، این کنارگذاشتن غیرقابل توجیه است. از زمان افول فلسفه هلنیستی در قرن چهارم پس از میلاد، سه تغییر عمده پارادایم اخلاقی رخ داده است. تغیر نخست، الاهیاتی؛ تغییر دوم، اخلاقی؛ و تغییر سوم فرافلسفی بوده است. تغییر نخست در قرون وسطا، تغییر دوم در دورهی مدرن، و تغییر سوم در دورهی معاصر اتّفاق افتاد. تغییر نخست، منعکسکنندهی روشی است که الاهیدانان به وظیفه نظریه اخلاقی داشت؛ تغییر دوم، منعکسکنندهی روشی است که فیلسوفان به نظریه اخلاقی داشتند؛ و تغییر سوم، منعکسکنندهی روشی است که فیلسوفان به فسلفه بهطورکلی داشتند. به هر حال، گرچه نادیده گرفتن دوستی به علت این سه تغییر اخلاقی بوده است، اما این نادیده گرفتن توجیه پذیر نبوده است. مادامی که دوستی یک جزء اساسی زندگی اخلاقی است و میتوانیم بگوییم شرط زندگی اخلاقی است، فیلسوفان نمیتوانند دوستی را بهعنوان یک ارزش اخلاقی بنیادی نادیده بگیرند. آنها نباید هیچ بُعدی از تجربهی انسانی را نادیده بگیرند، مادامی که آن تجربهی انسانی، امری اساسی در زندگی انسانی است. ما ممکن است استدلال کنیم که زندگی اخلاقی عبارت است از زندگی نمودن مطابق با اراده و خواست خدا؛ ممکن است استدلال کنیم که زندگی اخلاقی عبارت است از انجام وظیفهی فردی یا ارتقاء خیر عمومی؛ ممکن است استدلال کنیم زندگی اخلاقی عبارت است از زندگی مطابق فهم فرد از زندگی خوب بدون توجّه به این که دیگران ممکن است چه فکر کنند، احساس کنند یا انجام دهند؛ یا ممکن است استدلال کنیم که زندگی اخلاقی عبارت است از زندگی مطابق هنجارهای جامعه. افزون بر این، ممکن است استدلال کنیم که وظیفهی نظریهی اخلاقی، تحلیل تجربه اخلاقی ( اخلاق و رفتار) نیست، بلکه توضیح مفاهیم اخلاقی و کشف بهترین روش برای توجیه اصول اخلاقی و قضاوت اخلاقی است. بله، ممکن است درباره هر یک از این موارد یا موارد دیگر و کارهایی که الاهیدانان، جامعهشناسان و فیلسوفان در دورههای قرون وسطا، مدرن و معاصر انجام دادند، بحث کنیم؛ ولی بحثها و استدلالهای آنان کنارگذاشتن دوستی را از نظریه پردازیهای اخلاقی توجیه نمیکند. برعکس، من استدلال خواهم کرد که دوستی یک جزء سازنده و عنصر موثر در زندگی خوب اخلاقی است. به همین ترتیب، دوستی باید یک ارزش بنیادی در نظریهپردازی اخلاقی تلقّی شود. ساختار کلی استدلال من، متشکل از چهار گام و مرحله خواهد بود. در گام نخست، مفهوم انتقال و تغییر پارادایم اخلاقی را شرح خواهم داد. برای انجام این کار، نخست معنای «پارادایم» و «پارادایم فرهنگی» را روشن خواهم ساخت، زیرا مفهوم پارادایم اخلاقی در ضمنِ مفهوم پارادایم فرهنگی است. سپس به توضیح این مطلب خواهم پرداخت که چگونه یک پارادایم اعم از اخلاقی یا فرهنگی، تغییر مییابد. در گام دوم، گرچه من دائماً مثالهایی نقل خواهم کرد تا معنای «پارادایم» و «تغییر پارادایمی» و ارتباط میان این دو مفهوم روشن شود، ولی بهتفصیل درباره فرهنگهای هلنی و هلنیستی بهعنوان مثالهایی برای تغییر پارادایم فرهنگی و تغییر پارادایم اخلاقی بحث خواهم کرد. به دو دلیل من این دو فرهنگ را برگزیدهام: 1 ـ آنها پیوسته همراه با هم هستند؛ 2 ـ آنها با فرهنگهای قرون وسطا و جدید در ارتباط هستند. بحث دربارهی این دو فرهنگ، مفهوم پارادایم و تغییر پارادایم فرهنگی را وضوح میبخشد و به اعتبار نظریهی من بیشتر کمک خواهد کرد. مخصوصاً دلمشغولی من آن است که نشان دهم پارادایم اخلاقی یک جامعه، تا حدّ زیادی، بهواسطهی پارادایم فرهنگی آن جامعه مشخّص میگردد؛ یعنی بهواسطهی باورها و ارزشهایی که ساختار پارادایم فرهنگی را شکل میدهد. پارادایم فرهنگی نیز برداشت جامعه از والاترین خیر و خوبی، و نوع ارزشهای ناشی از آن را تعیین میکند. اثبات اعتبار این ادّعا برای این نظریه که دوستی یک ارزش اخلاقی بنیادی است، بسیار مهم و حیاتی است؛ زیرا اگر ـ همانگونه که نشان خواهم داد ـ دوستی یک نیاز اساسی انسانی است و این نیاز بهطور ضمنی در برداشت جامعه از والاترین خیر و خوبی وجود دارد، و اگر این برداشت، مبتنی بر پارادایم فرهنگی آن جامعه است، و اگر این پارادایم منشأ ارزشهای اخلاقی جامعه است؛ پس میبایست نتیجه بگیریم که صرفنظر از گرایش های دینی، فلسفی یا عقیدتی یک جامعه، فیلسوفان نمیتوانند دوستی را بهعنوان یک ارزش بنیادی از نظریههای اخلاقی خود کنار بگذارند. برخلاف فیلسوفان دورهی قرون وسطا و مدرن، فیلسوفان هلنی و هلنیستی هر دو، در نظریهپردازی درباره زندگی اخلاقی، وفادار به پارادایمهای اخلاقیای بودند که در آن زیست میکردند. آنها دوستی را یک جزء سازندهی زندگی اخلاقی میدانستند. بحث درباره اینکه چگونه فیلسوفان کلاسیک، گنجاندن دوستی را در طیف ارزشهای اخلاقی توجیه کردند ـ که معمولاً از سوی فیلسوفان به رسمیّت شناخته میشود ـ بعداً (در فصل های دو و سه) در بحثِ رابطهی پارادایم اخلاقی و ارزشهای ناشی از آن، روشن خواهد شد. در گام سوم، من دربارهی تغییر پارادایم اخلاقی در دورهی قرون وسطا، مدرن و معاصر، بحث خواهم کرد. تمرکز من در هر یک از این موارد، بر رابطهی پارادایمهای اخلاقی و فرهنگی خواهد بود. هدف من ـ تا جایی که امکان دارد ـ آن است که بهروشنی توضیح دهم که چگونه پارادایم اخلاقی، بهواسطهی پارادایم فرهنگی تعیین میشود؛ یعنی این که چگونه بینش اخلاقی که اساس نظریهی اخلاقی است، مبتنی بر پارادایم فرهنگی است. بررسی رابطهی پارادایم اخلاقی و فرهنگی نشان خواهد داد که فیلسوفان این دوران تمایل نداشتند دوستی را بهعنوان یک ارزش اخلاقی بنیادی در نظریهپردازیهای اخلاقیشان به رسمیّت بشناسند. ما خواهیم دید که این بیمیلی، ریشه در این واقعیت دارد که آنها وظیفهی نظریهی اخلاقی را برآورده ساختن علائق فلسفی، دینی یا اجتماعی میدانستند. برخلافِ فیلسوفان کلاسیک که وظیفهی نظریه اخلاقی را توضیحی و هنجاری میدانستند، فیلسوفان قرون وسطا، مدرن و معاصر، وظیفهی نظریه اخلاقی را در درجه اول، هنجاری میدانستند؛ بدین معنا که کارکرد نظریه اخلاقی میبایست تجویز و توجیه اصل تمایز اخلاقی باشد. این کارِ فیلسوفان، خواه از حقیقت وحیانی، یا اصلاحات اجتماعی، یا یک دیدگاه خاص فلسفی الهام گرفته باشد، یا تلاش برای تثبیت اخلاق بر اساس بنیادی عقلانی باشد؛ این فیلسوفان این واقعیت را نادیده گرفتند که دوستی یک نیاز اساسی انسانی است و بهطورضمنی دلالت بر بینش اخلاقیِ راجع به پارادایم اخلاقی دارد. نادیده گرفتن این واقعیت، پذیرفتنی نیست. چگونه یک نظریهی اخلاقی، یا شبهِ نظریه، میتواند یک نیاز اساسی سرشت انسانی را نادیده بگیرد؟ من در گام چهارم، در خلال بحث راجع به هر یک از پارادایمهای اخلاقی، توضیح خواهم داد که چرا کنارگذاشتن دوستی از حیطهی نظریات اخلاقی این دوران، غیرقابل توجیه است. درنهایت، در فصل آخر، برای آن که تا حدّ زیادی از نظریهام دفاع نمایم، استدلال خواهم کرد که دوستی هم یک نیاز وجودشناختی و هم یک رابطهی وجودشناختی است. بنابراین، از آنجا که دوستی، جزء سازندهی سرشت انسانی است و از آنجا که زندگی اخلاقی مشتمل بر رشد و پیشرفت انسانی است، پس درنتیجه دوستی باید به عنوان یک ارزش اخلاقی بنیادی به رسمیّت شناخته شود.
اخبار مرتبط
برای مشاهده خبر رونمایی از کتاب «هزینههای تمدنی نادوستی» در مرکز پژوهشی مجد شیراز اینجا کلیک کنید